تبليغاتX
برای او مینویسم شاید روزی بخواند.....























برای او مینویسم شاید روزی بخواند.....

دلـــــــــــــم نیومد حظفش کنم...................

 

تعطیلــــ شد....

خوشحالــــ میشم شماهارو تو اینـــ وبم ببینمــ

www.eshghe-sard.blogfa.com

نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 12:4 توسط بانوی غم| |

                              سلام.... خوبین چخبرا؟؟

شاید یه ۷.۸ماهی باشه که دیگه کم سر میزدم به نت آخه یه مشکلی واسم پیش اومده بود نمیشد دیگه.....ولی خیلی دلم واسه همتون تنگ شده خیلیییی شماها که منو فراموش نکردین...اگه کسی منو فراموش کرده باشه با این انگشتام چشاشو در میارم .....نمی خواستم دیگه آپ کنم ولی نمیدونم چیشد که دلم خواست دوباره بنویسم حرفای دلمو بگم...

نمیخوام دوباره همش از سعید بگم دیگه نمیخوام از آخرین اپم خیلی وقته گذشته از جداییم با سعید...فک میکردم میتونم فراموش کنم ولی باید اعتراف کنم نه هنوز نتونستم به هرکی میرسه میگم دیگه دوسش ندارم بدمم ازش میاد ولی نه فقط سر خودمو کلاه میذاشتمو میذارم حالا بیخیل گفتم که دیگه نمیخام بگم چقد دوسش دارمو از این حرفا ولی هیچوقت فک نمیکردم دوباره ببینمش هیچوقت ولی دیدمش..چجوریشو میگم..یه هفته از مدرسه گذشته بود من نیم ساعت زود به مدرسه رسیده بودم با دوستام رفتیم تو پارک کنار مدرسه همون پارکی که پارسال منو سعید یا مریمو سعید توش بودن رفتیم.تشنم بود خاستم برم کنار ابخوریش آب بخورم که دوستم گفت مهسا..مهسا..منم گفتم چیه گفت مهسا سعید توجه به حرفش نکردم گفتم خب چیکار کنم گفت مهسا میگم سعید نگاه اون سمتی که دوستم اشاره کرد کردم سعیدمو دیدم ا(ی وای چرا میگم سعیدم ببخشید سعید رو دیدم) دقیقا کنار آبخوری بود خیلی دلم میخواست دوباره ببینمش وقتی دیدمش حال خودمو نمیفهمیدم ولی اگه اشتب نکم ۵دقیقه همینطور وایسادمو نیگاش کردم اونم منو دید از قیافش معلوم بود شکه شده بود ای خدا چرا  هنوزم که میبینمش قلبم میخواد از جا در بیاد مگه اون چی داره مگه اون بجز بدبختی چی واسه من گذاشته بجز تحقیر شدن و خورد شدن چی گذاشته وقتی نزدیکش شدم بغض گلومو گرفته بود شیر آبو باز  کردم دستمو بردم زیر آبو نگاش کردم گفتم مگه قرار نشد دیگه همو نبینیم مگه نگفتی خیالت راحت پس چیشد دوباره اومدی منو.....دیگه نتونستم بقیه حرفمو بزنم که گریم گرفتو رفتم دوستم تا تو مدرسه فقط بهم فوش داد که چرا نگاش کردم چرا جلوش گریه افتادمو خودمم نمیدونم چرا فک میکردم دیگه فراموشش کردم دیگه نمیخوامش ولی وقتی دوباره دیدمش فهمیدم که هیچوقت نمیتونم فراموشش کنم هیچوقت.هرچیم به خودم میگم با کسای دیگه دوست شم کسی که میدونم دوسم داره ولی هرچی میکنم نمیتونم...میدونین چی خیلی شوکم کرده بود که سعیدو دیدم دوباره آخه سعید دیگه درسش تموم شده بود چرادوباره اینجا پیداش شده بودو نمیدونستم که رفتم از کسایی که میدونستن پرسیدم گفتن سعید پارسال اصلا مدرسه نرفته راست میگفتن همیشه تا۲در مدرسمون بوده واسه همین دوباره از اول اومده امسال و بخونه بعضی وقتام یواشکی میرم تو پارکو سعیدو نگاه میکنم ولی نمیزارم اون منو ببینه....راستی خیلیم سر به زیر شده خیلی اصلا سروتیپش ۱۸۰درجه تغییر کرده فک کنم تک پر یکی شده......خوش باشن

غریبه تو رو خدا         عشقمو اذیت نکنی

قول مردونه بده      بهش خیانت نکنی

قول بده چشای اون       هیچ موقع اشکو نبینه

قول بده که هیچ شبی    چشم انتظارت نشینه

نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 16:51 توسط بانوی غم| |

بیا تا لیلی و مجنون شویم افسانه اش با من

بیا با من به شهر عشق رو کن خانه اش با من

نگو دیوانه کو زنجیر گیسو را زهم وا کن

دل دیوانه ی دیوانه ی دیوانه اش با من

بیا تا سر به روی شانه ی هم راز دل گوییم

اگر مویت به رویت شد پریشان شانه اش با من

نگو دیگر به من اندر دل اتش نمی سوزد

تو گرمم کن به افسونت گرمی افسانه اش با من

چه بشکن بشکنی دارد فلک بر حال سرمستان

چو پیمان بشکنی بشکستن پیمانه اش با من

در این دنیای وا نفسای بی فردا

خدایا عاشقان را غم مده شکرانه اش با من

 

 

سلااااااااااااااااااام.......اول از همه قبل از شروع هرچیزی به  کسایی که واسه اولین بار دارن میان توی این وب بگم این آپمو نخونن برین آپ قبلیمو بخونینا...اینطوری فایده ندارها....خب دوستای گلم خودم  چطورین شما.....چه خبرا...واااااااااااااااییییییییییییییییییییییییییییییییی خدایا خیلی خوشحالم  یعنی خواب نیستم خدا جون من که باورم نمیشه.....میدونین چیشده...چی بود که همش آرزوشو داشتم چی بود که واسش گریه میکردم....خدا جون شکرت...دوستای جیگر خودم مرسی از کسایی که واسم دعا کردین خیلیییییییییییی مرسی آره باعشقم با زندگیم با همه کسم دوباره  دوست شدم باورتون میشه سعید....منو سعید دوباره باهم دیگه ایم....دوباره شد زندگیم دوباره شد نفسم....من که هنوز توشوکم.....تا براتون از اول تعریف کنم ۲۹اردیبهشت بود با گوشیه دوستم به سعید اس دادم یه اس عاشقونه بود....متن اسم این بود......(من و تو ....ما... یادت هست ...تموم شد...تو و او ...شما...ماهم به سلامت)برام نوشت شما نوشتم خودم بای  نوشت بگو کی هستی همیشه بهم زنگ میزنیو صدامو میشنوی قطع میکنی گفتم مهسام اس نده بای....نوشت  خب کره بای....تا ۱۰ دقیقه بعد اس داد سلام مهسا ببخشی بد حرف زدم عصا بم خرابه شرمنده معذرت منم نوشتم  عزیزم اشکال نداره..چیزی شده گفت آره تاحالا تو دعوا بودمو این حرفا خلاصه اون شب اس بازی کردیم...خیلی مهربون بود آخر اسمسشم نوشت مراقب خودت باش بای...خدامیدونه این اسمسشو دیدم چه حالی شدم....بعدش رفت تا ۲/۳/۱۳۹۰ همین چند روز پیش همون دوستم که با خطش اس به سعید دادم بهم گفت مهسا سعید کارت داره...منم بهش اس دادم گفت نه کاری باهات نداشتم...منم گفتم پس این خط دست دوستات نیفته بای....نوشت چرا ؟اتفاقا تا هفته دیگه خاموش میشه...منم گفتم چی ؟خطت؟نوشت آره...گفتم واسه همیشه.گفت آره..براش نوشتم سعید ترخدا نه ترقرآن نه مرگ مادرت التماست میکنم این آخرین خواهشمو ازم قبول کن ترقران این کارو نکن آلان که مدرسه ها تموم شده دیگه هیچ خبری ازت ندارم این کاروباهام نکن...نوشت باشه چشم گفتم نمیدونم جدی میگی یا نه ولی ازت خواهش کردم گفت به مرگ مادرم جدی میگم چشم این کارو نمیکنم..منم نوشتم مرسی مرسی مرسی منم قول میدم خیلی دیر به دیر اس بدم بای نوشت بای.....بعد از چند ساعت اس داد نوشت مهسا یه سوال بپرسم راستشو میگی گفتم آره بخدا ...نوشت دوست پسر داری نوشتم نه به مرگ مادرم بعد از تو باهیچکی دوست نشدم...گفت میخوای باهم دیگه دوباره دوست بشیم منم که خیلییییی شوک زده بودم نوشتم چی میگی داری شوخی میکنی......نوشت تاحالا تو عمرم انقدر جدی نبودم آره یا نه نوشم آره مگه میشه بگم نه....خلاصه ما ساعت ۱۰:۲۴دقیقه باهم دیگه دوست شدیم اون وقتی که بهم اینو گفت بجز گریه کردن کار دیگه ای بلد نبودم همش فکر میکردم تو خوابم...الانم باورم نشده هیچوقت فکرنمیکردم سعید بیاد طرف من اون ازم بخواد......منم دیگه واسه همیشه آدم شدم هیچوقت واسش ناز نمیکنم خودمو نمیگیرم باهاشم قهر نمیکنم...اونم خیلی مهربون تر از قبلا شده خیلی مهربون تر.....امروز این پیامو بهم داد نوشت( این پیامو حذف نکن مهسا جون دوست دارم مواظب خودت باش خیلیییییی دوست دارم بای)منم نوشتم( زندگیم منم دوست دارم بای)دیدین بچه ها همش میگفتم امید شیرین ترین خاطره اینم شیرین ترین خاطره ی زندگیم.........

حرفا ی من در ۴/۳/۱۳۹۰

******************************

مرسی جیگرای خودم از این همه لطف و محبتتون قربونتون بشم من....آره خودمم وقتی الان فکرشو میکنم میگم کاشکی هیچوقت انقد خودمو کوچیک نمیکردم سعید فقط خوشگلی داره و تیپ فقط دیگه هیچ هیچ نداره...البته یادم رفت به جز من ۲۰۰دوست دختر دیگه داره...از یه طرف عاشقشم واقعا دوسش دارم از یه طرف وقتی میبینم با این همه دختر دوسته میخوام دیوونه شم....؟؟؟؟به نظرتون من چیکار کنم؟؟؟شما جای من بودین چیکار میکردین؟خودم که نمیدونم موندم چیکار کنم....خدایا خودت بهم صبر بده....!!!

حرفای من در ۱۲/۳/۱۳۹۰

*****************************

سلامـــــــ جیگملای خودم....خوبین که خداروشکر چیکار میکنین با امتحانا...من که هیچکدومو خوب ندادمخودمم خوبم منو سعیدم باهم خوبیم....ولی الهی قربونش برم سرش شکسته هزاربار بهش گفتم سعید مواظب خودت باش مگه گوش میده این پسر تصادف کرده سرش ۹تا بخیه خوردهمن که هزار بار دردشو میندازم رو سرم نمیدونم چرا اینجور شد دعا کنین زودتر حالش خوب شه وگرنه من میمیرم..............راستی دوستای جیگملیه خودم منو دوستام یه وب جدید ساختیم خوشحال میشم اگه شمارم اونجا ببینم....بیاینا منتظرم...

www.aroosaka.blogfa.com

**********

امروز ۱تیر اول تابستون ولی میخوام اتفاقایی...یه هفته قبلو بنویسم شاید این اخرین آپم باشه آخه دیگه همه چی بسته شد..دیگه حرفی ندارم توش بنویسم...سعید حدودای دوهفته پیش گوشیشو دزدیده بودن..یه خط دیگه گرفتو بود ولی به من زنگ نزده بود...من شماره اون خطشو از میلاد گرفتم...بهش اس دادم نوشتم سلام سعید خودتی مریمم.....نوشت:مریم کیه نوشتم:خودتی یا نه نوشت:نه من دوستشم اگه کاری داری بگو بهش بگم..گفتم شماره سعیدو بهم بده؟شماره قبلیشو که خاموش بود بهم داد نوشتم نه شماره جدیدشو میخوام گفت بخدا نداره خط هنوز نگرفته کاری داری تا بهش بگم..گفتم مبخوام بدونم سعید هنوز با اون مهسای بدبخت دوسته...نوشت بخدا نمیدونم ساعت ۲ اس بده تا بهت بگم....خلاصه یکم از طرف مریم با اون دوستش که اسمش وحیداس بازی کردم..مریمو یکم بدجلوه دادم...اون موقع ساعت ۱۰صبح بود ساعت ۱۲ بود که تلفن خونمون زنگ خورد دیدم تلفن کارتیه مامانم اینا اون روز خونه نبودن  برداشتم گفتم بله سعید اونور خط بود وقتی صداشو شنیدم داشتم از خوشحالی بال در میاوردم ولی از یه طرفم ازدستش خیلی شاکی بودم که چرا دوهفته خبری از خودش بهم نداده گفت بخدا تصادف کردم الانم تو بیمارستانم حالم خیلی بده باهم دیگه حرف زدیم میگفت هروقت اس دادی به خط وحید بده اون دست منه...بعد از کلی حرف زدن بهم گفت مهسا مریم امروز به خط وحید اس داده منم خودمو عصبانی جازدم گفتم اون لعنتی دیگه باماچیکار داره گفت نمیدونم بخدا وحیدم درست حسابی واسم نگفته گفت مریم گفته میخوام بدونم این دوتا باهم دیگه دوستن بعدشم گفته مهسا ندونه از این موضوع که من اس دادم.سعیدم بهم گفت برو ببین چیکار داشته منم گفتم باش.. خیلی خوشحال شدم که مطمعن شدم بین مریمو سعید هیچی نیست من دوساعت بعدش دوباره به وحید اس دادم گفتم چیشد سعید چی گفت...نوشت گفته که اره باهاش دوستم و وقتی اسم تورو اوردم کلی حرف بهت زده منم از طرف مریم کلی حرف بار سعید کردمو تموم شد اون روز تا فرداش که امتحان فاینال کانون زبان داشتم ۴۵دقیقه مونده بود به شروع کلاسم...که زنگ زدم وحید باخط مریم گفتم سلام اقا وحید مهسام میشه گوشی رو بدین دست سعید. سعید گوشی رو گرفت باهم حرف زدیم گفت این خط دست تو چیکار میکنه گفتم..دیروز رفتم پیش مریم کلی دعوا باهاش کردم اونم یکم مونده دیگه بیفته گریه اخرشم این خطشو داده بهم(مجبور شدم یه دروغ بسازم دیگه تا شک نکنه)گفت آخی گناه داره...دیگه ولش کن گفتم اونوقت واسه چی گناه داره گفت دیگه کاری باهاش نداشته باش من اون موقع کارد میزدن تو شکمم خون ازم درنمیومد گفتم خوشبحال مریم که چه دلسوخته ای مثل تو داره هیچی نگفت گفتم خیلی دلت میخواست جای من اون الان باهات حرف میزد آره گفت چی میگی تو بخدا اصلا خوشم ازش نمیاد اصلا....تا فرداش...با تلفن خونمون بهش زنگ زدم یه سوال ازش کردم...گفتم مریم راست میگه تو بااون دختر دوست بودیو از این حرفا واقعا مریم اینو بهم گفته بودگفت نه دروغه باچند تا از حرفای مریم که گفته بود به سعید گفتم اونم میزد زیرش شایدم سعید راست میگه نمیدونم من که حرف هیچکدومو باور ندارم بعدش که بیخیال این حرفا شدیم گفت مهسا هرچی فحش توی این دنیا هست به مریم بده بگو سعید گفته منم که خیلی عصبانی شدم گفتم شمادوتا چیکار بهم دارین مریمم هروقت اسم تو میاد وسط فقط بهت فحش میده سعید بهم گفت مهسا شماره خونشونو بده گفتم نه بخدا نمیدم گفت باید بدی گفتم نچ نمیدم..گفت چرا گفتم هیچوقت بهش خیانت نمیکنم گناه داره این کار خیلی خطر ناکه سعید انقد بهم گفت آخه تو چرا دلت واسش میسوزه اون بود تورو بدبخت کرد بهت خیانت کرد منم تو دل خودم گفتم پس تو هیچ کاری نکردی اون همش میگفت میگفتم اخه باباش خیلی عصبیه اگه چیزی از مریم ببینه زنده به گورش میکنه میگفت بهتر تا آخرش گفت اگه ندی دیگه هیچوقت به من زنگ نزن منم اون لحظه احساس کردم که چقدر بدبختم چقدر بیچاره که نقطه ضعفم افتاده زیر دست یه آدمی که عاشقشم ولی اون چی فقط از این همه دوست داشتنم سواستفاده میکنه...گفتم بیا بگیر این شماره خونشون گفت آفرین دختر خوب ازهمون اول میدادی...منم با بغض با هاش خداحافظی کردم..وقتی تلفنو قطع کردم داشتم میمردم واسه مریم  میسوختم که چرا این کارو کردم چرا؟ممکنه مریم براش دردسر درست بشه اون شب تا صبح صلوات کشیدم تا ساعت ۲شب مریم اس داد نوشت مهسا خیلی پستی چرا شماره خونمونو دادی سعید بخدا برات دارم از این کارت پشیمونت میکنم..جوابشو ندادم تاصبح ساعت ۸زنگ زد گفت چرا شماره خونمونو دادی سعید منم گفتم ...چیه چی میگی برام بگو ببینم چیشده..گفت دیشب ساعت ۱۰ یه مبایل زنگ زده خونمون بابام کنار دستم بوده برداشتم یه دختری بامن کار داشته..گفتم خودم هستم یه دفعه صدای سعید اومده پشت تلفن گفته مریم خانوم بیچارت میکنم برات دارم بدبختت میکنم منم گفتم باشه باشه میام خداحافظ سری تلفنو قطع کردم مریم گفت بابام گفته کی بوده آخه خیلی شک کرده بودن مریم میگفت رنگم مثل گچ سفید شده بود داشتم میمردم میگفت منم گفتم مهسا بوده که گفته فردا کارنامه هارو میدن بیا باهم بریم بعد مریم بهم گفت مهسا چرا شماره خونمون رو دادی بهش و شروع کرد تهدید کردن من منم که از تهدیداش خندم گرفته بود گفتم تو بخوای یه کاری کنی من ده برابرشو میکنم...هزار تا پسر دوروبرم هست که به یکیشون اشاره کنم بدبختت میکنه بابای توهم واسه این چیزا افتضاس کافیه بفهمه تو دیگه زنده نیستی ولی من نه اینجوری نیست گفتم درضمن من انقد نامرد نیستم که شماره خونتون رو بدم به یه پسر وقتی اون حرفارو میزدم حالم از خودم بهم میخورد که واقعا چقدر پستم که چرا این کارو باهاش کردم مریم داشت میلرزیدو این حرفارو واسم میزد که تلفن خونشو پشت خطی داشت بهم گفت بعدا زنگ میزنم بهد از ۵دقیقه دوباره زنگ زد گفت مهسا سعید بوده همین که خواسته حرف بزنه انقد بهش فحش دادم و قطع کردم گفت مهسا یه زنگ بزن سعید ببین چرا اینجوری میکنه دلیلش چیه بهم گفت بخدا یک بار دیگه زنگ بزنه تلفن خونتون رو تو همه ی پسرا پخش میکنم با کل مشخصات منم گفتم خفه شو خجالت بکش  مگه من خوشم میاد الان به سعیدزنگ میزنم به سعید زنگ زدم گفتم سعید دیگه ولکن زنگ نزن گفت مهسا تا تک تک اسمساشو نشون باباش ندم ولکن نیستم گفتم مرگ من ترخدا فقط به خاطر من دیگه زنگ نزن خونشون گفت بخدا نمیزارم مشکلی واسه تو پیش بیاد گفتم باشه تو کوتاه بیا ازت خواهش میکنم فقط به خاطر من گفت باشه بخدا واسه تو نبود حالاحالا ها دست از سرش برنمیدارم گفتم مریم میخواد بدونه چیکارت کرده که داری اینجوری میکنی گفت اون غلط کرده که انقد هویت منو بد کرده..اومده این چرتو پرتارو به تو گفته گفتم باشه خداحافظ به مریم گفتم مریم گفت به مامانم میگم آخه مادرش میدونست من با سعید دوست بودم گفت به مادرم مگم که تلفن خونه رو قطع کنه گفت اینجوری به نفع من تموم میشه ولی فقط این وسط پای تو گیر میفته آخه مادرش خیلی از من بدش میاد مادر منم از مریم خیلی بدش میاد چون هردومون باعث شد خودمونو بدبخت کنیم واسه همین رابطه مون رو قدقن کردن مریم گفت به مادرم بگم سریع زنگ میزنه به مامانت همه چیو بهش میگه گفتم تو فقط این کارو کن حالا اقدام منو ببین..گفت خب باشه حالا تو بس کن به مریم گفتم مطمعن باش سعید دیگه زنگ نمیزنه گفتم گفته به خاطر من مریم عصابش خورد شد گفت من باید بهش اس بدم ببینم چرا ؟گفتم بابا بشین سر جات توهم کلت میخاره کافیه یه حرف دیگه از طرف تو بهش برسه بیچارت میکنه اینا پسرن راحت میتونن هرکاری دلشون بخودا انجام بدن منم وقتی مریمو آروم کردم تلفنو قطع کردم  تو خطم هیچی شارژ نداشتم واسه همین اون روز اصلا با سعید کاری نداشتم تا فرداش داشتم بایکی از دوستام حرف میزدم یکی از دوستای قدیمیم که ازهمه ی دوستام بهتره که بحث سعید اومد وسط گفتم هستی جان بزار یه زنگ بزنم سعید دوباره بهت میزنگم  به سعید زنگ زدم تلفنو برداشت بعد از احوال پرسی گفتم سعید دیگه به خونه مریم اینا زنگ نزدی گفت نه دیگه بیخیال شدم گفتم آفرین پسر خوب بعد خواستم باهاش خداحافظی کنم گفت کجا گفتم این ماه بدبخت میشم پول تلفن بیاد مامانم اینا میرن پرینت میگیرن(اخه ما پول تلفن هییچوقت ۱۰تومن به بالا نیومده...ولی این بار تا ۲۰ میره و مامانم اینا سریع پرینت میگیرن) گفت خب چرا داری انقد زنگ میزنی گفتم پس دیگه اصلا زنگ نمیزنم گفت ترقرآن گفتم بقران بعد خندید گفتم خیلی خوشحال شدی درسته گفت آره گفتم دیگه هیچوقت بهت زنگ نمیزنم گفت آفرین دختر خوب گفتم خداحافظ هر لحظه منتظر بودم بگه شوخی کردم حتی بعد از خداحافظیم یکم وایسادم ولی هیچی نگفتو جواب خداحافظیمو داد و قطع کرد بهش اس دادم نوشتم ازهمون روز اول که دوباره باهام دوست شدی میدونستم همش از روی ترحم باهام دوستی اشکال نداره تموم شدنمون از این بی محلیات بهتره منم با خودم کنار میام مواظب خودت باش بای نوشت نمیدونم چی بگم ولی ترخدا حلالم کن این مدت خلی اتفاقای بدی برام افتاده همشم به خاطر دعاهای تو بود...فقط جون پارسا(داداشم)دیگه نه اس بده نه زنگ بزن بای....تموم شد ...همه چی دیگه ناراحت نیستم البته دروغه بگم خوشحالم خب هرچی باشه عاشقش بودم میخواستم همه ی دنیا مال اون باشه...ولی بهتر خیلی خوب شد بهتر که هنوز زیاد دیر نشده باهم تموم کردیم ولی چیشد آخرش  به چه قیمتی به قیمت کوچیک شدن من بی ارزش شدنم..باعث شد کلی از درسام افت داشته باشم دوسال از عمرم همش الکی تلف شد سعید فقط تونست منو افسرده کنه...این که منو دوباره دوست نداشت چرا بهم گفت بیا باهم دیگه دوست شیم...کاشکی من اون حرکات قبلنش میومد جلو چشامو باهاش دوست نمیشدم کاشکی همه آدما بدونن که وقتی یکی دوسش نداره یا احساس میکنن دوسش نداره خودشو کوچیک نکنه هیچوقت غرورشو نشکنه چه دختر چه پسر اگه به یکی کم محلی کنی برمیگرده طرفت البته نمیگم بهش کم محلی کن میگم حد ابراز دوست داشتنو رعایت کن بزار ندونه که خیلی دوسش داری مگه طرفتم خیلی دوست داشته باشه به این میگن یه عش واقعی عشقی که به نظرم از بین رفته عشقی که توی افسانه هاست ولی توی این دوره زمونه همش شده خیانت دلشکستن...هیچکس دیگه عاشق واقعی نیست اگه عشقتون رفت بدون هیچ دلیلی تنهات گذاشت توهم بیخیالش شو دیگه بهش نگو برگرد ولی عشقشو تو قلبت واسه همیشه نگه دار چون اون ازاین حرکاتت لذت میبره دوست داره بیشتر التماسش کنی همه اینجورین حتی دخترا من که خودم دخترم اینطوریم ولی وقتی خواست ترکتون کنه بهش بگین همیشه دوسش دارینو داشتین خوشبختیه اون خوشبختیه شماس ...همینو بگین اگه دوست داشته باشه اگه میتونه یه روزی عاشقت بشه برمیگرده طرفت میفهمه که هیچوقت نباید این عشقو از دست داد وگرنه هیچوقت مال تو نبوده .......

حرفای من در ۱/۴/۹۰

نوشته شده در چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت 11:16 توسط بانوی غم| |

 

 

من حاصل عمر خود ندارم جز غم

                       ور عشقی ز نیک و بد ندارم جز غم

یک همدم با وفا ندیدم جز درد

                          یک مونس نامرد ندارم جز غم  .

 

برایت خاطراتی بر

 روی این دفتر سفید نوشتم

که هیچکسی نخواهد توانست چنین خاطرات شیرینی را

برای بار دوم برایت باز گوید.

چرا مرا شکستی ؟چرا؟

 

اشعاری برایت سرودم

که هیچ مجنونی نتوانست مهربانی و مظلومیت چهره ات را توصیف کند

چرا تنهایم گذاشتی ؟چرا؟

چهره پاک و معصومت را هزار بار بر روی ورق های باقی مانده وجودم نگاشتم

چرا این چنین کردی با من ؟چرا؟

زیباترین ستارگان آسمان را برایت چیدم.

خوشبو ترین گلهای سرخ را به پایت ریختم.

چرا این چنین شد/؟چرا؟

من که بودم؟

که هستم به کجا دارم می روم؟

 سلام....دوستای گلم حالتون خوبه....تویه این وبلاگم خاطره هایی رو مینویسم که هیچوقت توی ذهنم پاک نمیشن با نوشتنشون خیلی راحت میشم یکم آروم میشم امیدوارم حالشو داشته باشین حرفای یه عاشق دلشکسته رو بشنوین....مرسی.....فقط بعدش ازتون میخوام که کمکم کنین باشه....

 

من دوسال بایه پسری دوست بودم دوسش داشتم ولی خوشم ازش نمیومد باورتون میشه که دوسش داشته باشمو ولی....اسمش سعیده ۱۵ اسفند توی همایش پیاده روی خونوادگی بهم شماره داد فوقوالعاده خوشگله نمیخوام ازش تعریف کنم ولی خیییلی خوشگله خلاصه بگذریم تا دوماه اول دوستیه خوبی داشتیم رفتاراش اینو نشون میداد که دوسم داره از دوستاش اینو شنیده بودم ولی من همیشه اذیتش میکردم هروقت میدیدمش اون چقد واسه من ذوق میزد ولی من.....نمیدونم چرا واقعا نمیدونم چرا اینطور بودم تا اردیبهشت ماه یعنی بعد از دوماه که تو اردو با دوستام بودم زنگ زدم بهشو گفتم خوشم ازت نمیادو باید باهم تموم کنیم هرچی میگفت چرا دلیلش مگه من چیکار کردم بهش گفتم هیچی کار خاصی نکردی فقط خوشم ازت نمیاد اون روز من سعیدرو انداختم گریه وقتی افتاد گریه تلفنو روش قطع کردم دیگه هرچی اس ام اس و زنگ زد جوابشو ندادم  درصورتی که خودم داشتم براش می مردم دلیل کارم میدونین چی بود این بود که من عاشق پسر همسایمون بودم اسمش نویده ۴سال بود که دوسش داشتم ولی هیچوقت باهاش نبودم فقط دوسش داشتم بااینکه باهاشم نبودم ولی میگفتم من نمیتونم بهش خیانت کنم و اونم هیچ احساسی به من نداشت خب بریم سر قضیه سعید من باهاش تموم کردم اون روز اخرین پیامی که بهم داد این بود (باشه قربونت برم برو امیدوارم خوشبخت باشی باهرکسی هستی شاید واقعا من لیاقت تروندارم ولی بد جور دلمو شکستی خیلی بد تنها خواهشم ازت اینه که مواظب خودت باشی خداحافظ)منم دیگه جوابشو ندادم تا دوهفته بعدش خودم رفتم طرفش و ازش خواستم که باهم دیگه باشیم اونم تا بگی خوشحال شد باورش نمیشد که دوباره باهاش دوست شدم....ولی این دوستیمون با این اخلاق سگ من دووم نیاورد من ۴بار اینجوری بهش کردم باهاش بهم زدمو دوباره رفتم طرفش(هرچقد بهم فحش بدین حقتونه)راستی یادم رفت بگم منم از لحاظ قیافه خوبم ولی نه زیاد خوشگل...بد که نیستم....سعید ازمن خوشگل تره... ۴بار به سعید اینجوری کردم  بار اول افتاد گریه بار دوم خیلی ناراحت شد بار سوم ناراحت شد ولی عادت کرد بود بار چهارمم راحت قبول کرد ولی وقتی میرفتم طرفش خیلی خوشحال میشد میگفت مهسا هیچوقت ترو تو ذهنم پاک نمیکنم تو عشق اول و اخرمی....ولی همش.......خب دوسال هینطور سپری شد تا مهر اومدو مدرسه ها باز شد سعید  مدرسشو عوض کردو اومد نزدیک مدرسه من منم سرویس نداشتمو پیاده میومدمو میرفتم خلاصه عرضم به حضورتون که ما هروز ظهر همدیگرو تو راه  مدرسه میدیدیم اون تا منو میدید از دور میخندیدو منو به دوستاش نشون میداد ولی من. من بیشعور سگ محلش میکردم خودمم هنوز دلیل اینکارامو ندونستمو نمیدونم.....ناراحت میشد از کارم ولی به رو خودش نمیاورد خب اینو اینجا بزاریم بریم سراغ یه دوستم تو مدرسه اسمش مریم.....مریم خوشگله نازه هردومون در یه حدیدیم شایدم اون یکم بالاتر....منو مریم به حدی صمیمی بودیمو هستیم که نگو همیشه همجا باهم بودیمو همدیگرو خیلی دوست داشتیم...مریم گفت مهسا من میخوام سعیدو ببینم منم همیشه میگفتم مریم تو بیا با سعید دوست شو من خوشم ازش نمیاد مریم هیچی نمیگفت ولی به سعید میگفتم میگفت مهسا خجالت بکش من چطور با دوست تو دوست میشم من چطور به تو خیانت میکنم منم واقعا از این حرف سعید خوشحال میشدم تا یه روز مریمو با خودم موقع برگشت از مدرسه بردم تا وسطای راه باهام اومد که سعید و ببینه وقتی دیدش گفت وای مهسا خاک تو سرت این به این خوشگلی چرا انقد اذیتش میکنی حیف سعید نیست خلاصه از اون روز به بعد مریم انقد تو گوش من وزوز میکرد وای مهسا سعید چه تیکه ایه چه خوشگله وای چه چشای سبزی داره بهم میگفت مهسا من عاشق سعید شدم ازبس اینجوری گفت که واقعا خودم عاشقش شدم دیوانه وار بهش علاقه پیدا کرده بودم من که همیشه ساعت ۱۲.۳۰ میشد میگفتم اه الان دوباره سعیدو میبینم ولی از اون به بعد از ساعت ۱۱به بعد لحظه شماری میکردم که الان سعیدو میبینم دیگه سر دوستامو درد میزاشتم مریمم از وقتی سعیدو دیده بود هفته دوبار باهام میومد. سر راه مدرسه منو سعید یه پارک قشنگیه که معروفه از لحاظ اجتماع دختر پسر چون ۳-۴تا دبیرستان دخترانه و پسرانه دوروبرشه سعیدم مثل قبلا بود نگام میکرد اصلا اهمیت به مریم نمیداد ولی اخلاقش یکم سرد شده بود دیگه کمتر سربه سرم میزاشت کمتر باهام شوخی میکرد منو مریمم تو مدرسه پشت یه میزمینشستیم رو میزمون مینوشتم مهسا و سعید مهسا رو پاک میکرد میکردش مریمو سعید منم از این کارش خیلی ناراحت میشدم اونم میگفت مهسا بخدا شوخی میکنم باهات منم خیلی به مریم اطمینان داشتم میگفتم اشکال نداره. تا یه روز میفهمیم که دوست صمیمیه سعید قبلا با مریم دوست بوده سعید اومد بهم گفت مهسا بگو به مریم با یزدان دوست بشه منم گفتم باشه بهش میگم وقتی به مریم گفتم مریم گفت مهسا شماره سعیدو بهم بده تا ازش درمورد یزدان بپرسم من خرم دادم کاشکی هیچوقت نمیدادم کاشکی.....مریم اون شب بهش اس ام اس داد حرف خاصیم نزده بودن تا فرداش  که میشد همین عاشورایی که گذشت منو سعید باهم بودیم شبش مریم بدون اینکه به من بگه به سعید اس ام اس داده بودسعید بهم گفت منم بدجور عصبانی شده بودم با مریم قهر کردم مریمم که فهمیده بود باهاش قهرم رفته بود یه سعید گفته بود ترخدا به مهسا بگو باهام دوست شه نمیخوام باهام قهر باشه سعیدم به من گفت منم گفتم سعید جان تو دخالت نکن من دوست دارم باهاش قهر باشم به خودمم مربوطه بعد سعیدم به مریم گفته بود تا مهسا جوابتو نده من جوابشو نمیدم وای خدایا مریم اومد اینوبهم گفت داشتم دیوونه میشدم میگفتم مگه میشه سعید اینجور بگه به مریم گفتم بهش بگو مهسا میگه برو واسه همیشه گمشو بای اونم به مریم گفته بود که مهسا هروقت منت داش اس ام اس بده من اصلا باورم نمیشد چون سعید هیچوقت توی این دوسال باهام اینجور حرف نزده بود ازیه طرفم میترسیم میگفتم خدایا سعید منو تنها نزاره توی این وقت وقتی که من عاشقش شدم اینجوری باهام نکنه خدایا خودت کمکم کن ولی....بعد از ۲ساعت به مریم گفتم به سعید بگو مهسا رو دوست نداری اونم گفته بو د نه یک ذره دوسش ندارم  بعدش خودم سریع زنگ زدم به سعید گفتم سعید مریم چی میگه راست میگه تو از من بدت میاد گفت اره گفتم قسم بخور دوسم نداری گفت بخدا دوست ندارم  منم گفتم باش خدافظ تو کما بودم باورم نمیشد سعیدی که عاشقم بود این کاروباهام کرد دوباره تحمل نیاوردم بهش زنگ زدم گفتم اشکال نداره تو دوسم نداشته باش  مهم منم که دوست دارم  بهش گفتم فقط اگه پای کسی درمیونه باشه اشکال نداره ترو به خیرو مام به سلامت گفت اره مهسا من بایکی دیگم  دیگه حال اون لحظمو چطور براتون توصیف کنم داشتم دیوونه میشدم این سعید من بود اینجور باهام حرف زد ها نه باورم نمیشد دوباره زنگ زدم پشت تلفن افتادم گریه گفتم سعید غلط کردم میدونم بد حرف زدم ببخشی گفت نه مهسا خداحافظ پشت تلفن بدجور گریه مکردم ولی انگار نه انگار خلاصه اون شب من بهش اس میدادمو اون جواب نمیداد تا فرداش مریم بهم گفت مهسا براش یه نامه بنویس گفتم مریم نامه و اس ام اس چه فرقی باهم دارن گفت نه نامه بنویس بهتره توراه بهش بدش منم یه نامه نوشتم بهش دادم ولی سعید نیومده بود منم ناچار رفتم خونه یه اس ام اس ۲۰ قسمتی بهش دادم تا بگی التماسش کردم خب چیکار کنم دوسش داشتم وقتی که من عاشقش شدم اون باهام اینجوری کرد بعد گفت مهسا بچه بازیه جوابتو ندم ولی بخدا به دردت نمیخورم گفتم سعید اشکال نداره  بقران میمیرم گفت باشه دوباره باهمیم ولی با یکی دیگم گفتم باشه اشکال نداره راستی یادم رفت که بگم اون شب که عاشورا بود من باسعید دعوام شده بود دوست پسر مریم اسمش سامانه بهم پیشنهاد دوستی داد منم تاتونستم بهش حرف زدم گفتم اخه من چطور به صمیمی ترین دوستم بهترینو عزیز ترین دوستم خیانت میکنم  فرداشم رفتم به مریم گفتم خب داشتم میگفتم من با سعید بودم ولی اون خیلی سرد شده بود مثل یه غریبه باهام برخورد میکرد ولی من دیوانه وار عاشقش بودمو هر شب زنگ میزدم به مریمو پشت تلفن گریه میکردمو میگفتم مریم دیدی چیشد چرا سعید اینجوری شده مریم اگه بره چیکار کنم مریم حالا من میبینمش خوشحال میشم اون براش بی تفاوته تا بعد ازیه هفته باهم توی همون پارک نزدیک مدرسمون قرار گذاشتیم مریمم باهام اومد ولی اون رفت یه گوشه ای نشستو درس خوند منو سعیدم باهم بودیم احساس میکردم سعید نگاه مریم میکنه ولی میگفتم نه سعید ادمش باشه مریم اینجور نیست به دل خودم با این حرفا صابون میزدم  تا پیش سعید نشسته بودم بهم گفت مهسا یه چیز بگم گفتم جانم گفت مهسا یک درصدم دوست ندارم منم هیچی نگفتم گفتم باشه سعید  گفت مهسا نمیخوام باهات باشم گفتم خدافظ پشتمو کردم بهش با بغض رفتم مریمم اومد پیشم گفت چیشده گفتم مریم تموم بعد زدم زیر گریه مریم گفت مهسا اشکال نداره همشون اینجوریه گفتم نه چرا الان باهام اینکارو کرد وقتی که من عاشقش شدم وقتی دیوونش شدم چرا اون موقعی که خیلی کم دوسش داشتم این کارو نکرد .....خلاصه من سعید واسه اخرین بار تموم کردیمو هیچوقت دوست نشدیم بعد از ظهرش زنگ زدم به مریم حدود ۲ساعت فقط پشت تلفن گریه کردمو گفتم مریم چیکار کنم یعنی تموم شد مثل این دیوونه ها حرف میزدم خودمم نمیدونستم چی میگم تا فردا صبحش مریم بهم زنگ زد گفت مهسا سعید بهم پیشنهاد دوستی داده (امیدوارم خودتون حال اون موقمو درک کنین)گفتم مریم چی میگی سعید بهت پیشنهاد داده گفت اره بخدا گفتم خب تو چی گفتی گفت منم گفتم بزار از مهسا بپرسم ببینم اون چی میگه تودل خودم گفتم خدایا مریم چی میگه یعنی اگه من بگم اره اون میره باهاش دوست میشه اون که میدونه من عاشقشم چطور روش میشه  جلوی چشام با سعید قرار بزاره باهاش حرف بزنه چرا خجالت اون وقتی رو نمیکشه که سامان بهم پیشنهاد داد من چه بلایی به سرش اوردم این اگه دوست واقعی بود وقتی سعید اینو بهش گفته بود همون موقع جوابش میکرد من چه ساده بودم به دوست خودم اطمینان کردم به مریم گفتم مریم اون کاری که میدونی درسته انجام بده گفت یعنی باهاش دوست بشم گفتم نمیدونم گفت خب باش بعد از ۵دقیقه بهش زنگ زدم گفتم چیکار کردی گفت باهاش دوست شدم گقته باش خدافظ وای وای وای اخه خدا این چه بلایی بود به سرم اوردی خدا...بعداز یه ساعت به مریم اس ام اس دادم هر حرفی تو دلم بود بهش گفتم گفتم که چه خیانت بزرگی بهم کرده بهم گفت نه مهسا باهاش دوست نشدم خواستم بگم اره بهش گفتم نه تو قطع کردی من خرم با حرفای مریم خر شدمو حرفشو قبول کردم هرروز ساعت ۱.۴۷دقیقه بهش اس میدادم ساعتی که باهم دوست شده بودیم میگفتم سعید میدونم بد کردم تو ببخش میدونم خیلی اذیتت کردم بسمه بخدا ولی..... تایه روز یکی از دوستای سعید به اسم میلادبهم پیشنهاد دوستی داد منم گفتم اخه چطور به زندگیم به همه کسم  خیانت میکنم گفت مهسا توکه دیگه باسعید نیستی منم گفتم ولی توخیالم سعیدو دارم گفت ولی مهسا سعید ترودوست نداره اون بامریم گفتم چی سعید بامریمه نه فقط بهش پیشنهاد دوستی داده مریمم قبول نکرده گفت نه خانوم ساده سعیدو مریم الان باهم دیگن پیشه خودم گفتم شاید میلاد بااین کارش بخواد سعیدو از جلو چشام بندازه واسه همین یه زنگ زدم به یزدانو ازش خواهش کردم راستشو برام بگه گفت اره مهسا سعیدو مریم زود تاحالاس باهمن  منم گفتم باش تو این ماجرا ازدست سعید خیلی کمتر ناراحت بودم میگفتم همه پسرا اینجورین ولی مریم تو چرا اخه چرا این کارو باهام کردی زنگ زدم به مریم  بهش گفتم به به سلام مریم خانوم گفت سلام مهسا چه خبر گفتم والا خبراپیشه شماس اقاسعید خوبه بهش بگومهسا سلام میرسونه گفت مهسا چی میگی سعید کجابود گفتم مریم جان من از قبلم میدونستم باهمین (این حرفو از خودم گفتم ببینم چی میگه)تازه اون موقعی که ماباهم بودیم تو باسعید بودی  همش میزد زیرش میگفت نه نه نه منم دیگه خواستم کوتاه بیام گفت اره مهسا باهمیم منم دیگه چیزی نگفتم اشک توچشام حلقه زد ولی دیگه پشت تلفن واسه مریم نزدمش بیرون گفتم خب باش خدافظ اون شب هرسنگی صدای هق هق گریه های منو میشنید اب میشد ولی هیچکی نبود که صدای منو بشنوه یعنی اون موقع سعیدو مریم داشتن باهم اس ام اس بازی میکردن یعنی سعید به مریم گفته دوست دارم نه نگفته نه...... تا فرداش بهم گفت مهسا بهم زدم باهاش منم دیگه چی میگفتم همش میگفتم باش ولی فک میکینین بهم زده بود نه اینجور نبود دیگه ازدوستای سعیدم نپرسیدم گفتم به خیال اینکه باهم نیستن باشم  تا یه روز امتحان شیمی داشتیم خواستم برم واسه امتحان از توی همون پارکی براتون گفتم گذشتم  سعید دیدم بامریم بود داشتن میخندیدن شوخی میکردن اهاااای اونایی که عشقتون بهتون  خیانت کرده حال اون موقمو میفهمین دیگه پاهام قدرتشو نداشت که برم جلو یه تف بندازم تو صورت مریم  تا به خودم اومدم دیدم سعید رفته درمدرسمون  مریمم توحیاط مدرسه روبروشه منم رفتم تو مدرسه مریم با خوشحالی اومد طرفم و گفت سلام مهسا خوبی منم گفتم برو برو بیرون منتظرته همینو گفتم زدم زیر گریه رفتم سر جلسه امتحان باورتون میشه امتحان داشت شروع میشد  همه ی بچه ها دورم حلقه زده بودنو میگفتن اره مهسا مریم لیاقت ترو نداره واسه تو دوست نیست تو چرا هنوز باهاشی دوستی که به دوسته خودش خیانت کنه دیگه ولش کن منم هیچی نمیگفتم تا بعدازامتحان مریم اومد پیشم خیلی صمیمانه باهاش برخورد کردم گفت مهسا بزار برات  بگم گفتم نه ولش کن اذیت میشم درموردش میشنوم دیگه هیچی نگفت رفتیم تو پارک ولی سعید نگاه من میکرد نمیدونم چرا ازدور همش نگام میکرد ولی وقتی نزدیک میشد اصلا.... مریم با سعید رفت توکوچه منم بادوستم تنها نشسته بودمو نگاه مریمو سعید میکردم بابرخورد دست مریمو سعید باهم دیگه هربار لرزشی تو بدنم به وجود میومد بدجور شروع به لرزیدن میکردم دیگه طاقت نیاوردمو ازاونجا رفتم بعد از یه هفته مریم برام زد روقران که دیگه با سعید نیست ایندفع رو خداییش راست میگفت واسه همیشه تموم کرده بود  بچه ها میدونین مریم از کی باهاش بود از اون شبی بود براتون گفتم که عاشورا بود اون شبی که سعید به مریم میگه مهسارودوست ندارم اونا ازاون شب باهم دوست شدن سامانم بود که بهم پیشنهاد دوستی داده بود خود مریم به سامان گفته بود این کاروبکنه  اگه قبول کردم دلش برام نسوزه و باسعید باشه بااین که قبول نکردم ولی مریم کار خودشو کرده بود وقتی مطمعن شدم مریمو سعید تموم کردن زنگ زدم سعید میگفتم سعید جان بسه دیگه بس نیست درسته ۵بار اینجوری بهت کردم ولی ۵بار من دربرابر این یه بار تو هیچی نبود میگفتم سعید بیا همه چیو ازاول شروع کنیم ترخدا دوباره بیا بهم شماره بده ولی میگفت مهسا خودت باکارات یه کاری کردی ازت  سیر شدم اون وقتی من عاشقت بودم اینجوری بهم کردی الان تو هم بکش قسم میخورد که الان ازم متنفره هیچ علاقه ای بهم نداره منم هرچه براش گریه کردم قسمش دادم  بی فایده بود....الان هرروز غروب میبینمش  کاشکی هیچوقت نمیدیدمش منی که تا اول دبیرستان معدلم از ۱۹.۹۷ پایین تر نیومده این بار معدلم میدونین شد چی مستمرام همش ۲۰ ولی پایانی فقط دوتاشو تجدید نیاوردم  معدل مهسای درسخون باهوش شده ۱۴ به مادرم اینا چی بگم بگم مشکلم سعید بود که هروقت کتابامو میگرفتم جلو بخونم اس ام اساش میومد جلو چشام حرفاش یک ذره نمیزاشت  درس بخونم سعیدو که میبینم دیگه برام ذوق نمیزنه ازدور نمیخنده فقط نگام میکنه اونم ازدور نه نزدیک مریمو سعیدم الان درحد یه رابطه ای خواهر برادری باهمن بهم اس میدن احوال همو میپرسن مریم چند روز پیش به سعید گفته بود ترخدا بیاد باهام دوست شه گفته داره انتقام میگیره گفته اونموقع ها که منو میدید بهم محل نمیزاشت اخه میدونین چی بود یه بار سعیدو درمدرسمون پلیس میگیره کچلش میکنن منم بهش گفتم وای مواظب باش نبینمت چون بدجوری میخوری توذوقم  اونم از این حرفم خیلی ناراحت شده بود خیلی به مریمم گفته بود مریمم گفته بود توهم اینجوری بهش بکن اذیتش بکن اونم هم باز میگه نه منم به مریم گفتم مریم بسه دیگه مگه زوریه اون ازم  متنفره دیگه بیخیال.....

مریم دیروز بهم گفت مهسا سعید دوباره پیشنهاد دوستی بهم داده منم فعلا هیچی نگفتم منم یه پوزخندی بهش زدم گفتم مطمعنی تو بخوای با سعید باشی از من میپرسی گفت اخه من هیچ علاقه ای به سعید ندارم گفتم اگه میخوای با سعید باشم انتقام ترو ازش بگیرم گفتم نه مریم چطور دلت میاد سعیدم گناه داره گفت باشه منم باهاش دوست نمیشم حالا مریم راست میره چپ میره به سعید حرف میزنه میگه نگاش کن بااو شکلش نمیدونم خیلی بده ازاین حرفا ولی الان چرامریم چرا اینارو الان داری میگی الانی که کارازکار گذشته الانی که منو سعید باهم نیستیم چرا اون موقعی که باید هیچ حسی بهش نداشته باشی نداشتی چراالان که دوست داشتنو نداشتنت به اون واسه من فرقی نمیکنه دوسش نداره......اون پسره نویدم یه ماه پیش وقتی تازه باسعید تموم کرده بودم بهم گفت بیا باهم باشی ولی من گفتم نه من خودم یه عشق دارم بهشم خیانت نمیکنم که هیچوقت توخوابم نمیدیدم به خاطر سعید نویدو ول کنم.......

الان هرشب خواب سعیدمو میبینم خواب میبینم بامریم خواب میبینم دارن منو مسخره میکنن تا شبا یه مسکن نخورم خوابم نمیبره سعید خیلی بد به سرم اوردی چراازاین نمیترسی که خودتم عاشق بشی عشقت اینجوری به سرت بیاره سعید. ولی نه اون واسه کساییکه نفرین پشت سرشون باشه ولی من چی نه نفرینی میکنم نه تلافی نفرین من....الهی هرجاباشی باهرکسی هستی خوش باشی.....تلافی من..... میمیرم گم میشم تادیگه سر راهت نباشم....

            

کجا بــودي وقتي برات شکستـم يخ زده بود شـاخه گُلم تو دستـــم

کجــا بـودي وقتــي غريبــي و درد داشت مـن تنها رو ديوونه ميـــکـرد

کجــا بودي وقتي کنـار عکســـات شبا نشستم به هواي چشمـــات

کجا بــودي ببيني مــن ميســـوزم عيــن چشــات سيـاهه رنـگ روزم

ســـرزنشــــاي مردمـــو شنيـــدم هــر چــي که باورت نميشه ديـدم

کنـــايه هــاشونــو به جون خريدم نبــود ستــاره ام شبـا گريه چيـدم

کجا بودي وقتي اشکــام ميريخت خون جاي گريه از چشام ميـريخت

کجـــا بودي وقتـــي آبـــروم مـــرد امــا به خـاطر چشات قسم خـورد

کجـــا بودي وقتي که پرپر شـــدم سوختم و از غمت خاکستر شدم

خنده واسه هميشه از لبـام رفت

رسيدن از مرمر رويــاهـــــام رفت

 

              

.........................................................................................................................................

شاید همه حرفام مسخره باشن ولی بخدا خیلی دوسش دارم قلبش میمونه یه تکه سنگ سفت که اصلا به رحم نمیاد بااین نوشته ها خیلی آروم میشم   الان تموم صفحه کلید از اشکام خیس شد ه.......فقط یه خواهش از همتون دارم هیچوقت هیچوقت شماره عشقتونو به دوستتون ندین بخدا نمیشه به هیچکی اعتماد کرد اخه کی فکر میکرد دوستی که جونشو قسم میخوردم باهام اینجور کنه............................................

حرفای من در ۷/۱۱/۱۳۸۹

                 

                                
                        قصه از غلط شروع شد
                        از يه اشتباه ساده
                        از يه خنده اي كه گم شد
                        توي بغض بي اراده
                        دست تو يا دست تقدير
                        گاهي ادم بد مياره
                        غصه از غلط شروع شد
                        من به تو ربطي نداره
                        سادگيمو تو شكستي
                        اينه ها دروغ نميگن
                        تو ولي خودت نبودي
                        خود من بودي خود من
                        شاكيم اما نه از تو
                        از خودم لجم گرفته
                        از خودم كه بيشتر از تو منو دست كم گرفته
                        مات ماتم زده از تو
                        تا ته قصه شكستم
                        تو به انتها رسيدي
                        من چمدونم و بستم
                        باورم ميكني يا نه؟
                        نميدونم نميدونم............
                        قصه از غلط شروع شد
                        اينو تو چشمت ميخونم

   

بهترین تصاویر در بهار بیست www.bahar-20.com

 سلام دوستای گلم خوبین امروز ولنتاینه چیکار کردین چیا خریدین واسه عشقتون یه چیز بگم ...منم دلم میخواد واسه سعید بخرمولی نمیشه نمیتونم .....اخه اون که مال من نیست اون مال عشق خودشه امروز همه ی بچه ها کادوهاشون دستشون بود که میخواستن بدن به عشقشون کادو هایی که چقدر خوشگلش کرده بودن ولی من بدبخت باید کادوی کسی دیگرو بدم سعید اخه میدونین یکی از خواهرای دوستام اسمش هوریا س که دوسال ازمن کوچیکتره میخواد با سعید دوست شه خوشش از سعید اومده امروز یه کادویی روبه من داد  که بدم سعید  اخه خودش نمیتونست بده منم رفتم کادوشو دادم یکی از دوستای سعید که بده سعید اونم که داد به سعید ...سعید قبول نکرده بود گفته بود بین منو اون هیچی نیست ماباهم دیگه دوست نیستیم منم گفتم میدونم دوست نیستن ولی اون سعیدو دوست داره سعیدم قبول کردو کادوشو گرفت ......اخه گناهم چیه منم میخوام کادو بدم میخوام ولنتاین امسالمون مثل پارسال باشه کادومو بگیره بگه خوشگله مرسی ولی الان چی..... دیروز سعید اومده بود در مدرسمون به هر دختری که از اونجا رد میشد متلک مینداخت درست روبروی من اینکارارو میکرد چی بگم والا شاید دوست داشته باشه اشکامو ببینه....

امیدوارم هیچکی ولنتاینش مثل ولنتاین من نباشه دوستون دارم تا حرفای دیگه  

حرفای من در ۲۵/۱۱/۱۳۸۹

 

 
                                               نوازشم كن  و بگو كه عشق آخرم تويي

بگو كه بي تو هيچم و تموم باورم تويي

بگو كه غربت چشات منو به رويا مي بره

كهنه فروش شهر ما قلب شكسته مي خره

نگو كه دوستت ندارم كه بد دلم رو مي شكنه

بگو كه قلب علشقم فقط واسه تو مي زنه

نوازشم كن و بگو كه حس خوندنم تويي

بگو كه بي تو هيچم و دليل بودنم تويي

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar22.com
خیال میکردم با منی عشق منی مال منی فک نمیکردم یه روزی راحت ازم دل بکنی

باور نمیکردم بخوای راس راسی تنهام بذاری

آخ که یه عمر همش بهم گفته بودی دوسم داری

گفته بودی عاشقمی به پای عشقم میشینی

میگفتی هر جا که باشی خودتو با من میبینی

رفتی سراغ دشمنم یه پست نا مرد حسود

به ذهنشم نمیرسید حتی نگاش کنی یه روز

آخ که چه دردی میکشم هی دل بیچاره بسوز

با این همه بدی هنوز عشقت برام مقدسه

همین که تو شاد باشیو بخندی واسه من بسه

سلام بازم سلام !!!!!!!!!!!!!اینبار حالتون چطوره؟؟؟؟خوبین خوشین خدارو شکر......

منم مثل همیشه...اول از همه یه تشکر کنم از همه ی دوستای گلم که نظر میدنو منو تنها نمیزارن....راستی امروز میدونین چه روزیه ....خودم میگم آره ۱۵اسفند دومین سالگرد دوستیه منو...نمیدونم چرا ولی کاشکی دوسال پیش اینطور نمیشد که آخرش اینجوری تموم بشه دیشب یه اسمس چند قسمتی به سعیددادم تبریک بهش گفتم واسشم اون شعری که بالای متن امروزم نوشتم فرستاد ولی این اسمسم رفت پیش اون یکیا....اما امروز نیومده بود تو پارک شاید خواسته منو بیشتر عذاب بده که تو این روز نبینمش ولی من بلاخره دیدمش میدونین چطور....تابگم....امروز رفتیم نمایشگاه بهاری که هرسال میزنن همین که پامو گذاشتم اونجا دیدمش ماشالا بااون چشاش از دور داد میزنه  که اونه واسه خودش اومده بود  دختر بازی... دیگه همش بهش برخورد میکردم ومیدیدمش خیلی خوب شد......شاید دیگه بهش اصلا اس ندم تا تولدش ۲۰ تیره اییییییییییییییی خداااااااااااااااااااااا تاا اون موقع چطور طاقت بیارم........شما واسم دعا کنین تحمل بیارم مرسی دوستون دارم بابای

گفتم نرو پر پر ميشم ...گفتي ميخوام رها باشم

گفتم آخه عاشق شدم ... گفتي ميخوام تنها باشم

گفتم دلم گفتي بسوز ... گفتم يه عمري باز هنوز

گفتم پس عمرم چي ميشه ... گفتي حدر شد شب و روز

گفتم آخه داغون ميشم ... گفتي به من خوش ميگزره

گفتم بيا چشمام به تو ... گفتي آخه کي ميخره

گفتم منو جسم ميديدي ... گفتي آره بي قيمتي

گفتم يه روز کسي بودم ... با من نکن بي حرمتي

گفتم صدام ميميره باز ... گفتي به درد بسوز بساز

گفتم حالا که پير شدم ... گفتي که از تو سير شدم

گفتم تمنّا ميکنم ... گفتي ميخوام خوردت کنم

گفتم بيا بشکن تنو ... گفتي فرمواش کن منو

 

منتظرتم

(داره بارون میاد خیلی تند میاد مثل اینکه اسمونم دلش گرفته داره گریه میکنه یعنی اونم عشقشو ازش گرفتن؟؟!! بردنش؟ دیگه نمیذارن مال اون باشه؟ ولی فکر نمیکنم به اندازه ی من دلش گرفته باشه اونکه دوباره عشقشو درحال خندیدن با یکی دیگه که ندیده!!ببینه از دور داره میاد سمت یکی دیگه میخنده.واسش دست تکون میده...    اره یه لحظه فکر کردم واسه من داری دست تکون میدی افتادم یاد اون روزا ولی نه.... مهسا خانوم خواب خوش واسه یه غریبه ی تازه وارده واسه یکی دیگه اس نه من.داشتم اروم اروم اون حرکاتت رو با مریم از جلو چشمام از کابوس شبام حذف میکردم البته فقط از ذهنم نه از قلبم!!! ولی از اون بدتر اومد روش این رو بدون این خیلی کمتر زجرم میده که تنهام گذاشتی این رسمشه که داری نابودم میکنی و هیچوقت دلیلشو واسم نگفتی!!!؟؟؟گفتم از چهره ام خوشت نمیاد هرچه باشه قابل تحملم خودتم که میگی خوشگلی از تیپ واندامم خوشت نمیاد گفتی نه گفتم اخلاقم بده گفتی از همه بهتری.کم دوست دارم؟بخدا هیچکی قد من دوست نداره.خب لعنتی بگو چرا؟؟؟!!! گفتم شاید نمیخوای به کسی دیگه خیانت کنی گفتی نه بخدا باکسی باشم اصلا دوسش ندارم.من هزارتا چیز گفتم گفتی نه پس مشکلت چیه؟ شماها همتون خودخواهین همتون پستین دوستت جوادم لنگه ی خودته میدونه پریا چقر دوسش داره به مبینا دوست پریا گفته دوست دارم میدونی همه میگن مقصر سعیده اونه که رو مخ جواد راه رفته با این کارا چیو میخواین ثابت کنین خیلی دوس داری وقتی اشکامو میبینی میگی اخیش دلم خنک شد؟!یکی رو واسه خودم انداختم گریه؟!حالا نمیخوام بااین حرفا التماست کنم که برگردی میخوام بگم منم ادمم دل دارم.منم دلم میخواد کسیکه عاشقشم واسم دست تکون بده. میدونی و میدونم توقعم اصلا زیاد نیست خودتم خوب میدونی دوست دارم از دل پر دردم خبر داری و میای این حرکتو جلو چشمم انجام میدی.شایدم اینقدر برات بی ارزشم که برات مهم نباشه دارم این کارات رو میبینم اما بخدا دیگه نمیبخشمت.شاید اگه هیچوقت خودمو واست خورد نمیکردم.غرورمو نمیشکوندم.جلوی تو ومریم گریه نمیکردم.التماست نمیکردم.الان خودت اومده بودی وبامن بودی اما حیف که تحملش واسم سخت بود و تو این عشق صبور نبودم)

این sms بود که امروز واسش فرستادم میدونین چرا؟ تا واستون بگم از دیشب شروع میکنم راستش چند روزه با یزدان خیلی گرم گرفتم نه مثل دوتا دوست مثل یه خواهر وبرادر شاید این کلمه خواهرو برادر واستون خیلی مسخره باشه ولی بعضی وقتا بهم اسمس میدیم احوال همو میپرسیم اونم از دوست دختر قبلیش میپرسه دیروز یزدان با ماشینش با سعیدو جواد اومده بودن در مدرسه و مسخره بازی درمیاوردن شبش یزدان اسمس داد که مهسا تصادف کردم منم که حسابی ترسیده بود گفتم وای چرا؟چیشد...مشکلی برات پیش نیومده نوشت نه ولی ماشینه حسابی داغون شد...من گفتم:ای وای ...اشکال نداره حالا خدارو شکرخودت سالمی اونم گفت اره ولی سعید سرش شکسته وای اینو شنیدم انگار یه پاچ آب یخ ریختن روسرم بهش تابگین حرف زدم با این رانندگی کردنش مثل وحشیا میمونه  خلاصه اونشب یه عالمه حرف بهش زدم بعد دیگه اسمس بازیرو تموم کردیم تا فرداش....زنگ تعطیل شدن مدرسه خورد هوا خیلی سرد بود سردتراز همیشه منو مریم رفتیم یه گوشه وایسادیم تاسرویسش بیاد بعدش من برم همین طور منتظرسرویس مریم بودیم که سعید اینا مثل همیشه داشتن میومدن روبه مدرسه ما.. پریاوحسنا دوستامونن اونام اومدن پیش منو مریم پریا باجواد دوست سعید حسنام با میلاد دوست سعید دوست بودن ولی همین که منو سعید تموم کردیم اونام بعد از ما تموم کردن البته پریام مثل من بهش اومد جواد اومده بادوست پریا که اسمش مبیناس دوست شده اونم دوست سعیده انتظار ازاین بیشتر ازش نباید داشت ماها هممون داشتیم نگاه اونا میکردیم اونام نگاه ما به جز سعید....مدرسه ما تویه کوچس اونا اون سر کوچه بودن مام این سر کوچه وقتی نزدیک شدن سعید داشت میخندید احساس میکردم داره نگام میکنه آخه بخدا خیلی طرف نگاش روبه من بود بعدش دیدم داره دست تکون میده واسه یکی یه لحظه افتادم یاد اون وقتا که باهم دیگه دوست بودیم چون اینکارارو واسه من میکرد بعدش یکی رو به یزدان نشون داد گفت اومد ماهام همه داشتیم باتعجب نگاش میکردیم انقد طرف نگاهش روبه من بودو نگاه من کردو بای بای کرد که بچه ها گفتن واسه تو ولی نه واسه یه غریبه تازه وارد بود اون لحظه پیش خودم گفتم نه واسه دختر نیس این کارش ولی...دیدم یه دختر تو دبیرستان بغل دستمون داره میره پیشش سعید خندید سلامش کردو به حالت شوخی دوسه قدم رفت عقب دخترم باتهدید شوخیانه رفت طرفشو باهاش حرف زد توی این لحظه همه ی دوستام برگشتنو نگاه من کردن کاشکی قدرت توصیف اون لحظه رو داشتم تا میتونستم بگم چه بلایی به سرم اومد شماهم میتونستید به خوبی درکم کنید بدون اینکه بغض کنم بدون اینک تو چشمام پراشک بشه زدم زیر هقهق گریه با صدای بلند و رفتم بغل پریا آخه اون فقط منو میتونست درک کنه چون به سر خودشم اومده واسه بار دوم سعیدرو بایکی دیگه دیدم انقد صدای گریم بلند بود که همشون برگشن طرف سعیدم دید ولی خودشو کرد ندیده دیگه طاقتشونداشتم اونجاباشم و شاهد اون صحنه مسخره باشم ببینم عشقم همه کسم زندگیم کسی که شب و روز از دستش ندارم با یه دختره دیگس...نمیدونم یعنی پیش چه خدا گناهی کردم که انقد بزرگ بوده که خدا داره اینجوری تلافیشو از سرم در میاره...بدون خداحافظی از دوستام گذاشتم اومدم توراه همش گریه میکرم...آخه خیلی برام سخت بود چرا هنوز باور نداره حاظرم بمیرم ولی بایکی دیگه نبینمش که نیاد جلوچشم من اینکارونکنه وقتی رسیدم خونه به بدبختی تونستم اشکموبند بیارم ولی همین که پامو گذاشتم خونه این خواهر گرامیم باصدای بلند گفت وای مهسا گریه کرده منم گفتم چی گریه کجابود بابام گفت خودتی...بگو ببینم چرا گریه کردی گفتم نه بابا آخه چرا گریه کنم بخدا هیچ مشکلی پیش نیومده ولی ولکن که نبودن اما حریفم نشدن گفتم به خودم مربوطه دلم خواسته گریه کنم بعدش رفتم تو اتاقمو درو بستم  و بقیه گریه هامو سر دادم..شاید بانوشتن این چیزا بهم بگین خیلی مسخرم دیوونم خاک تو سرم ولی نمیدونم چراهرکاری میکنم که فراموشش کنم ... نمیشه... ترخدا شما واسم دعا کنید اگه سعید جواب اون اسمسمو داد براتون تعریف میکنم چی میشه فعلا که گوشیم خاموشه ......

به امید یه خاطره ی شیرین... دوستون دارم خداحافظ

حرفای من در۱۷/۱۲/۱۳۸۹

می نویسم مینویسم از تو تا جسم کاغذ من جان دارد

با تو از حادثه ها خواهم گفت گریه این گریه اگر بگذارد
گریه این گریه اگر بگذارد با تو از روز ازل خواهم گفت

فتح معراج غزل کافی نیست باتو از اوج غزل خواهم گفت
مینوسم همه ی هق هق تنهایی را
تا تو از هیچ به آرامش دریا برسی

تا تو در همهمه همراه سکوتم باشی
به حریم خلوت عشق تو تنها برسی
می نویسم مینویسم از تو تا تن کاغذ من جا دارد

با تو از حادثه ها خواهم گفت گریه این گریه اگر بگذارد
مینویسم همه ی با تو نبودن ها را
تا تو از خواب مرا به با تو بودن ببری
تا تو تکیه گاه امن خستگی هام باشی

تا مرا باز به دیدار خود من ببری
می نویسم مینویسم از تو تا تن کاغذ من جا دارد
با تو از حادثه ها خواهم گفت گریه این گریه اگر بگذار

سعید جواب داد ولی جواباش سودی به حال من نداشت حرفای قبلا حرفای تکراری ازم خواست که صاحب یه شماره ای که تو مدرسمونه و مزاحمش میشه پیداش کنم منم قبول کردم ولی اون دختر تومدرسه ما نبودو من نمیشناختمش بیخیال ولش کن ولی اون شب بعد از کلی اسمس بازی براش نوشتم (دوست داشتن که ضوری نیست قول میدم دیگه هیچوقت اس یا زنگ ندم تا اخمات تو هم نره منو مثل خواهر خودت بدون اگه مشکلی واست پیش اومد رو من حساب کن مواظب خودت باش خدانگهدار)این شد اخرین اسمس من واسه همه کسم دیگه از اون به بعد سعی کردم که بهش اس ندم واسه همین گوشیمو دادم دست مامانم که که بزاره پیش خودشو بهم نده بهش گفتم باعث لتمه زدن به درسم میشه واسه این گوشیمو دادم اخه ممکن بود هر لحظه بهش اس بدم اگه جلو دستم نمیبود بهتر بود تا امروز۱/۱/۱۳۹۰راستی یادم رفت سال نورو بهتون تبریک بگم به کلی فراموش کردم امیدوارم سال خوبی داشته باشین و ازهمه سالاتون بهتر باشه ....داشتم میگفتم تاامروز گوشیمو ازمادرم گرفتم روشنش که کردم ده دقیقه نگذشته بود که یه شماره خونه که سه رقم اولش به طرف خونه ی سعید اینا میخورد حدس زدم میلاد باشه چون اون همیشه زنگ میزنه برداشتم....صداش اشنا بود ولی باورم نمیشد اون باشه گوشام میگفت اونه ولی مغزم میگفت اون انقد بیکار نیست وقتشو تلف کنه به تو زنگ بزنه ..میگفت نمیشناسی گفتم میشناسم مطمئن نیستم اخه اون از این کارا هیچوقت نمیکنه بلاخره از زیر زبونم کشید گفت بگو اون کیه گفتم سعید تویی.....گفت خوبی؟چه خبر؟(اون لحظه داشتم شاخ درمیاوردم سعید با تلفن خونشون به من زنگ بزنه اخه مگه میشه شما بگین )مرسی...چطورشده زنگ زدی  مطمئنی درست گرفتی ... گفت آره مطمئنم خواستم سال نورو بهت تبریک بگم امیدوارم سال خیلی خوبی داشته باشی واسه خودتو خونوادت ...منم گفتم.مرسی همچنین توهم سال خوبی رو داشته باشی بی غمو غصه و بهتر از هرسال دیگت حرفامون زیاد خاص نبودن ولی بهتر از قبل بود خیلی خوب بود خدا میدونه و خودم فقط که وقتی داشتم باهاش حرف میزدم چه حالی داشتم مگه قلبم یه لحظه از تند تند تپیدن دست بر میداشت ولی هیچ حرفی از دوستی نشد هیچ....هیچ...هیچ....از اون دختره که تیز بر دستش بود گفتم میگفت من که یادم نمیاد واسش دست تکون داده باشمو بخندم...گفتم اره تو که هیچوقت هیچی یادت نمونه ...از همه جا حرف زدیم از همه کس ولی از خودمون نه....عاشق صداش بودم دوست داشتم همش واسم حرف بزنه مثل یه لالایی یه بچه واسه مادرش شیرین بود دوست داشتم هیچوقت این صدا تموم نشه صدایی که قبلا همیشه مسخرش میکردم ولی بلاخره که تموم شد هرخوشی یه موقع تموم میشه ولی خیلی خوشحالم کرد دستش درد نکنه ....دوسش دارم خدایا خودت مواظبش باش....

حرفای من در ۱/۱/۱۳۹۰

سلام دوستای گل خودم مرسی از این که تنهام نمیزارین......خواستم جواب بعضی از حرفاتون رو بدم خیلیاتون گفته بودین که تو که نویدو دوست داشتی چرا رفتی با سعید اخه میدونین....فکر میکردم نوید اصلا دوسم نداره اصلا توجهی به من نداره خودشو خیلی میگرفت منم ازاون بدتر بودم خودمو خیلی واسش میگرفتم شایدم عاشقش نبودم که رفتم با سعید دوست شدم فقط یه حس دوست داشتن که اونم بعدن به طور کامل از بین رفتو یه حس تنفر به وجود اومده...آخه اگه نوید نبود من هیچوقت سعیدمو از دست نمیدادم........میخوام یه چیزایرو درباره سعید اعتراف کنم شاید بیشتریاتون رو خوشحال کنه میدونین سعید اصلا اخلاق اون موقع هارو نداره بعضی اوقات باهاش اس بازی میکنم یه حرفایی میزنه که  حالم بهم میخوره چهره واقعیش واسم روشده که چطور ادمیه و من نمیدونستم وقتی باهام دوست بود میمونست پسر پیغمبر....میدونین من او سعیدو دوست داشتم اون سعید مهربون میگن دروغ در لباس حقیقت زیباست راست میگن دیگه اگه بعضی چیزارو ازش نمیدیدمو نمیشنیدم محال بود یه ذره از عشقم نسبت بهش کم بشه ولی الان.....خیلی هم دوسش دارما ولی وقتی اون اسمس های مسخرش میاد جلو چشم میفتم یاد اون پیشنهاد هایی که به مریم داده بو(امیدوارم منظورمو فهمیده باشین)روز به روز دارم نسبت بهش سرد تر میشم ...یعنی میشه یه روزی ازش تنفر پیدا کنم خدایا خودت کمکم کن......دوستون دارم

حرفای من در ۱۱/۱/۱۳۹۰

امروز با مریم واسه ی همیشه قهر کردم من واقعا مریمو دوست داشتم ولی واقعا از کاراش خسته شده بودم پیش هرکس میرسید میگفت که سعید منو ول کرده میگفت اون اصلا مهسارو دوست نداشته اون میدونست من چقدر از این حرفش ناراحت میشم میرفت میگفت خیلی بد میکرد واسه  همین تو مدرسه یه نامه واسش نوشتمو دادم دستش توش نوشتم اره مریم واقعا از کارات خسته شدم چرا بادوستی دوست باشم که نه که هیچ نفعی واسم نداره بلکه همش ضرره اخه دیشب یه خواب خیلی بدی دیدم ...توخواب دیدم سعید داره میره منم دارم گریه میکنم و میدوم که نزارم بره همین که میخوام به سعید برسم یه سگ مشکی بزرگ نمیزاره و میاد پامو گاز میگیره...توعمرم بدترین خوابی بود دیدم ...اون سگ نزاشت من به سعیدم برسم...واسه همین که از خواب بیدار شدم دیگه خوابم نبردو به سعیدو مریم فکر کردم افتادم یاد تموم خاطره هامون خاطره هایی که هیچوقت از ذهنم پاک نمیشن همینکه داشتم خاطره های خوشمو با سعید مرور میکردم به بد ترین خاطره ی عمرم برخورد کردم آره وقتی سعیدو مریمو تو پارک دیدم همون دیشب بود که باتمام وجود ازمریم متنفر شدم خیلی هاتون میگین واسه قیافه سعیده تو اینجور میکنی اره من نوشتم که مریم همش میگفت خوشگله من عاشق سعید شدم درصورتی که نه  اونوقت که فکر میکردم  ممکنه سعیدو ازم بگیره اونوقت احساس میکردم نکنه من بی اهمیتم نسبت به سعید مریم کار خودشو بکنه واسه همین....ولی الان واسه وجود خودشه واسه اینه که قلبم پیشش گیر کرده...بخدا واسه قیافش نیست..راستی نمیدونم چرا...قیافه سعید انقد تغییر کرده هرچی فکر میکردم اون قیافه قبلا رونداره ..اون موقع ها همیشه میخندید...ولی الان ۲ ماه که درحسرت خندیدنشم...البته واسه من....گفتم که به مریم نامه دادمو واسه همین باهاش خداحافظی کردمو هیچ لحن بدیم واسش یه کار نبردم اون اول جواب ناممو به دوستم صبا گفت اخه مهسا چرا اینجوری میکنه اخه اون کیه که اینجور میکنه مگه نمیگه فراموشش کرده...منم هیچی نگفتم ولی زنگ اخر یه نامه داد نوشته بود واقعا خیلی خوشحالم کردی حرف دلمو زدی منم ازت متنفرم الان هم اگر برگردم گذشته دوباره همین کارو میکنم هیچوقتم از کارم احساس پشیمونی نمیکنم....دیدین ترخدا اخه این حق منه درصورتی که مطمعنم این حرف دل مریم نبود....

ماه من ، غصه چرا ؟!
آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم وآبی و پر از مهر ، به ما می خندد !
یا زمینی را که، دلش ازسردی شب های خزان
نه شکست و نه گرفت !
بلکه از عاطفه لبریز شد و
نفسی از سر امید کشید
ودر آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید
زیر پاهامان ریخت ،
تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست !
ماه من غصه چرا !؟!
تو مرا داری و من
هر شب و روز ،
آرزویم ، همه خوشبختی توست !
ماه من ! دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن
کارآن هایی نیست ، که خدا را دارند …
ماه من ! غم و اندوه ، اگر هم روزی، مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات ، از لب پنجره عشق ، زمین خورد و شکست،
با نگاهت به خدا ، چتر شادی وا کن
وبگو با دل خود ،که خدا هست ، خدا هست !
او همانی است که در تار ترین لحظه شب، راه نورانی امید
نشانم می داد …
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد ، همه زندگی ام ،
غرق شادی باشد ….
ماه من !
غصه اگر هست ! بگو تا باشد !
معنی خوشبختی ،
بودن اندوه است …!
این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه ! میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین …
ولی از یاد مبر،
پشت هرکوه بلند ، سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند ،
که خدا هست ، خدا هست
و چرا غصه ؟ چرا !؟!
 

خبر تازه ای حرف خاصی ندارم......فقط دلم گرفته از همه از همه ی دنیا....اخ که خدا میدونه فقط تو دلم چی میگذره.....ولی اون باهام قهره اصلا دوسم نداره...خوب حقم داره من که هیچوقت خوب نبودم....خدایا کاشکی باهام هیچوقت قهر نمیکردی که الان انقد تنها نبودم....خدا جون بیا آشتی قول میدم بهترین باشم....قول...قول...فقط خدا میشه تو هم بهم یه قول کوچولو بدی....سعیدو از تو ذهنم بنداز بیرون...نزار دیگه بیاد...آخه همش تقصیر اینه...این پست نامرد که دیگه معلمام دوسم نداشته باشن....اون که باعث شد مامانم اینا هم دوسم نداشته باشه...این نامرد منو تبدیل کرد به یه دختر بد اخلاق....کسی که باعث شد این همه من افت کنم اخه چرا....هرچی میشه داد میزنم...دختری که هیچکس به پای خوش اخلاقیش...خنده رویش نمیرسید شده یه ادم عصبانی که تا چیزی میشه صداش در میاد...حتی به داداش ۳سالشم رحم نمیکنه ...خدایا تو میتونی کمکم کنی بهم این قول و بده  که بشم مهسای قبلی...درسخون...خوش اخلاق...کسی که همه دوسش داشتن همه....خدایا یه کاری کن این همه خاطرات تلخ و بد از تو ذهنم...قلبم بره واسه همیشه...خدایا...سعید میدونی یکی رو خیلی دوست داره خیلی خیلی خیلی....اسمش نفیسه اونم تو مدرسمونه...خودش گفت خیلی دوسش داره ولی نفیسه نه...سعیدم هرچقد میخواد شمارشو به نفیسه بده اون قبول نمیکنه...خوشبحال نفیسه...شایدم خوشبحالش نباشه شاید سعید اون بلارو هم سر اون بیاره...خدا نکنه البته...گناه داره ....اصلا دیگه نمیخوام از سعید بنویسم از هیچکس ...بانوشتن اینا بدتر از قبل میشم...ولی خدایا من قولمو دادمو تا آخرش هستم توهم نه نگو سعیدو واسه همیشه از قلبم حذف کن............

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com

                                                  

نوشته شده در سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 18:25 توسط بانوی غم| |


آخرين مطالب
»
»
»
»

Design By : RoozGozar.com

كد موسيقي براي وبلاگ







<-PostContent->
برچسب‌ها: <-TagName->

ادامه مطلب
تاريخ <-PostDate->ساعت <-PostTime-> نويسنده <-PostAuthor-> |